پائولو کوئیلو

دو میمون روی شاخه درختی نشسته بودند و به غروب خورشید نگاه میکردند. یکی از دیگری پرسید: چرا هنگام غروب رنگ آسمان تغییر میکند؟
میمون دوم گفت: اگر بخواهیم همه چیز را توضیح بدهیم، مجالی برای زندگی کردن نمی ماند. گاهی اوقات باید بدون توضیح از واقعیتی که در اطرافت میبینی، لذت ببری...
میمون اول با ناراحتی گفت: تو فقط به دنبال لذت بردن از زندگی هستی و هیچ وقت نمی خواهی واقعیتها را با منطق بیان کنی
در همین حال هزار پایی از کنار آنها میگذشت... میمون اول با دیدن هزار پا از او پرسید: هزار پا، تو چگونه این همه پا را با هماهنگی حرکت میدهی؟
هزارپا جواب داد: تا به امروز راجع به این موضوع فکر نکرده ام !
میمون دوم گفت: خوب فکر کن هزار پا، چون این میمون راجع به همه چیز توضیح منطقی میخواهد!
هزار پا نگاهی به پاهایش کرد و خواست توضیحی بدهد:
خوب اول این پا را حرکت میدهم
نه، نه..... شاید اول این یکی را....
نه نه...فکر کنم اول باید بدنم را بچرخانم ...
هزار پا مدتی سعی کرد تا توضیح مناسبی برای شیوه حرکت دادن پاهایش بیان کند ولی هرچه بیشتر سعی میکرد، ناموفق تر بود.
پس با ناامیدی سعی کرد به راه خودش ادامه دهد، ولی متوجه شد که نمیتواند. با ناراحتی گفت: ببین چه بلایی به سرم آوردی؟ آنقدر سعی کردم چگونگی حرکتم را توضیح دهم که راه رفتن یادم رفت!
میمون دوم به اولی گفت: میبینی؟ وقتی سعی میکنی همه چیز را توضیح دهی اینطور میشود...! پس دوباره به غروب آفتاب خیره شد تا از آن لذت ببرد...

Enjoyed this article? Stay informed by joining our newsletter!

Comments

You must be logged in to post a comment.

درباره نویسنده

ره آسمان درون است پر عشق را بجنبان

محبوب ترین ها
آوریل ۲۳, ۲۰۲۰, ۱۱:۰۶ بعد از ظهر - مهدی 928
مهٔ ۴, ۲۰۲۰, ۶:۵۸ بعد از ظهر - علی
مارس ۲۲, ۲۰۲۰, ۱۰:۲۷ بعد از ظهر - مستانه
آوریل ۱۵, ۲۰۲۰, ۱۰:۰۰ بعد از ظهر - رحمان رامفر
آوریل ۲, ۲۰۲۰, ۸:۵۶ بعد از ظهر - reza